وقتي آدم كسي را دوست دارد، هميشه چيزي براي گفتن يا نوشتن به او پيدا مي كند، تا آخر عمر

پارسال، همین موقع ها تازه شروع فیزیوپات بود ... حول و حوش همین روزها بود که از طرف دانشگاه برگه های ارغوانی رنگ نظرسنجی هفته سلامت پخش شدن، راستش رو بخوای تا همین الان نمی دونستم که اصلا اینا مربوط به چه نظر سنجی هستند تا اینکه همین الان برداشتم و پشتش رو خوندم : مسابقه بزرگ هفته سلامت ، 18تا24 فروردین 90 ! ( چه جالب اینجا هم 24 داریم ) اره، داشتم می گفتم، همون موقع ها بود که من حدود 100تا یا شایدم بیشتر از این برگه ها رو که گذاشته بودن تا هرکی یه دونه برداره رو برداشتم تا از پشتش که خالی بود به جای چرک نویس استفاده کنم ! از اون موقع که برای درسا جزوه می نوشتم این کاغذای ارغوانی چرک نویسم بودن ...

شاید خودت بتونی حدس بزنی ... سر یه کلاس خسته کننده، یا عصرها تو سالن مطالعه موقع درس خوندن، یا هروقتی که دفتر و کتابی رو به روت باز باشه و بین همه ی چیزهایی که لازمه بهشون فکر کنی گیر کردی ... همیشه یه چیز هست که لازم نیست بهش فکر کنی ... لازم نیست چون خودت دوست داری فکرت مشغولش باشه .... همیشه فکری هست که تموم فکرای خسته کننده رو میزنه کنار و هجوم میاره به ذهنت و لم میده تو بغلت و با شیطنت میخنده و می گه " نه، لازم نکرده درس بخونی ... باید به من فکر کنی، اخه میدونم فکرت پیش منه"

و از همون یه سال پیش بود که همه ی این فکرا کنار کلمه های قلبمه سلنبه درسی، نمادها، اسم ها و شکل های قشنگی رو کشیدن ...

حالا که واسه درمونگاه جزوه های فیزیوپاتم رو مرور می کنم بین صفحاتش کاغذای ارغوانی رو میبینم که یه قسمت کوچیکش یه کلمه درسی نوشته شده و بین یه عالمه نقاشی و خط خطی های عاشقونه گمه ... مثل یه سنگریزه کوچیک بین یه جنگل بزرگ ... اگه بدونی ... همه جا پره از حروف N ... اون سمبل قشنگ که ساخته بودم ... فکر کنم هیچوقت اونو بهت نشون ندادم اخه فکر نمی کردم زیاد قشنگ شده باشه ولی الان که میبینم واقعا لذت می برم ... شاید برات بفرستمش ... اینجا پر از شعره، پر از آهنگ ، اینجا پره از لبخندهای تو ... اینجا پره از وقتی که دستتو آوردی جلو و با تحکم بهم گفتی دستمو بگیر، همون وقتی رو میگم که کیفت از دست چپت آویزون بود و من دست راستمو گذاشتم روی دستت ... همون موقع که پنج شش قدم جلوترش ... اره اینجا پره از تو ... از لبخندات که وقتی به یادشون میارم تازه میفهمم چقدر منحصر به فردن ... نه، ای کاش فقط همینا بود ... نگاهت ، چشمات ... سر تکون دادنت و تلفنی حرف زدنت ... قدم زدنت و از گربه ترسیدنات ...

چیکار میشه کرد ... همه جا حک شدی ... خودم همه جا حکت کردم ... واقعا همه جا ... هرچی باشه دختر من هستی دیگه ... دختر O منفی منحصر به فرد خودم .

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٢ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

چند روزی ست تقویم ها تغییر کرده اند و دروازه های سال 1390 به رویمان بسته شده اند؛ ولی این ابدا مهم نیست، زیرا ما هرگز در زمان زندگی نکرده ایم. به نظر من هیچ کس،هیچگاه اینگونه زندگی نکرده است؛ در خلا و فقدان چرا ولی در زمان نه ... ما در خلا زندگی می کنیم که با رخدادی آغاز شده است و ما فقط از رخدادی به رخدادی دیگر می رسیم؛ و بین این دو رخداد که ممکن است سال ها میان شان فاصله باشد، خلا وجود دارد. گاهی اوقات روشنایی یک چهره یا زیبایی یک کلام، ما را تحت تاثیر قرار می دهدو این خلا طولانی را پر می کند. و من اینها را بی نهایت دوست می دارم..... آدمی وقتی در درون چیزی قرار دارد نمی تواند آن را ببیند، پس در این زندگی فقط باید از بیرون نگاه کرد؛ یعنی همیشه باید در حاشیه بود. باید همیشه در حاشیه بود تا بتوان کلامی را شنید و  چهره ای را دید . در پاییز 1369 من متولد می شوم و دوباره بخواب می روم. در پاییز 1388 با تو آشنا می شوم و از خواب بیرون می ایم ... کار من تماشای تو وعشق ورزیدن به تو بود ... و من در این چندسال پرکارترین مرد دنیا بودم: نشسته در سایه، همواره محو تماشای تو ... من هنوز در حاشیه ایستاده ام و همه جا را می نگرم و در همه چیز، به هرآنچه به تو شباهت دارد فکر می کنم؛  به آنچه می سوزد، می رقصد، می خواند و دل می بندد، و هرانچه متعجب می سازد و شادمان می کند ... این ها بیش از همه چیز به تو شباهت دارند؛  این ها "تو" نیستند ولی به گونه ای نیز تو هستند ... من به برف سفید می نگرم و رزهای سرخ را در آن می بینم ...باز هم برف... ولی این بار می نشیند و پستی و بلندی های ظریف چشم انداز را می پوشاند. من تو را در جایی که هستی که نه مکان است و نه فضا، تجسم می کنم و تو را با تمام وابستگی هایت به تصویر می کشم ... تو را میبینم در حالی که سر میز غذا نشسته ای و برای خودت غذا می کشی، تو را میبینم در حالی که زیر نور چراغ مطالعه چشم هایت را تنگ کرده ای و کتاب می خوانی، تو را میبینم در حالی که به گل های حیاط آب می دهی ... و تو را میبینم در حالی که به صداهای آسمانی بسیار واضح تر از صداهای زمینی گوش می دهی ... من در سرما و کولاک زمستان، شبی از شب های تابستان را میبینم، من نغمه هایی را می شنوم که هنوز سرده نشده اند ...

 من آنچه را می بینم که هنوز وجود ندارد؛ آنچه را میبینم که خواهد بود ...

من ، " ما " را می بینم ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٧ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

روزهای اول بود. روزهای اول زنده بودن. روزهای اول برای بیماری که انگار تازه می توانست ببیند. برای من که از نو احساس می کردم، هجوم وسیع طیف رنگین کمان درآور و لذت بخش بود. روزهای اول می گذشتند و نوبت به اولین شب ها می رسید. شب اول غیرمنتظره ترین دلشوره تاریخ بود. اما همه چیز به خوبی پیش می رود وقتی قلبت همه چیز را در دست گرفته باشد. حتی قبل از دستان تو، این قلبم بود که بیدارم کرد. اینجا، یک اتاق تاریک، شلوغ و ساکت. چند دقیقه مانده به 7. تو می رسی، می دانم. در واقع شاید هم ندانم ولی قلبم کاملا اطمینان دارد. و بالاخره ... انگار تو را هم کسی زودتر بیدار کرده بود. انگار منتظر بودی دقیقا راس ساعت 7 بیدارم کنی. و سپس چند معجزه کوچک، حتی زیاد حرف نمی زنیم، چند لبخند کوچک ولی ممتد برای کل روز کافیست. و مرا راهی می کنی. از اینجا به بعد تنها بودم. یعنی من بودم و فکر تو؛ و تو هم احتمالا با فکر من بودی . با فکر من به سراغ یک رویای آرام می رفتی. و حالا من و یادت بودیم که در راهروی تاریک و سرد دستان هم را گرفته بودیم و تو چه جدی از من می خواستی که درس بخوانم و برای جایزه چند تا لبخند اضافی برایم می فرستادی. و معجزه های کوچک ادامه می یافتند چون من هم بسیار حرف گوش کن تر از همیشه میشدم. روزها و شب های اول می گذشتند. خاطرم نیست ولی حتما تو کاملا به خاطر داری؛ زمان آن پیام کوتاهت را می گویم. درست به خاطر ندارم قبل از این ها بود یا بعد از این روزها. نمی دانم. ولی به هرحال رسید. روی تختم نشسته بودم، یک پیام با یک صفحه خالی، مثل یک پشت بام پوشیده از برف که یک توپ پلاستیکی قرمز را بی هوا طرفش شوت می کنی ... نیاز به دقت بیشتری نبود ولی این تپش های مزاحم و این نفس های بند آمده غیر قابل کنترل بودند. ولی می دیدم. خیلی کوتاه ... خیلی کوتاه ... " بهادر ... دوستت دارم ... " می دانی اولین چیزی که به ذهنم رسید چه بود؟! ... بی اغراق می گویم، اولین جمله ای که به ذهنم رسید و هنوز هم اولین جمله ای که به ذهنم می رسد همین است : کاش می شد این نوشته را جایی نوشت تا برای همیشه باقی بماند. کاش این دست خط برای همیشه محفوظ بماند. و من، ایــنک، به فکر محافظت از گنجینه ام بودم و با دستان لرزانم طوری گرفته بودمش که ناگاه زمین نیفتد که ناگهان با سیل نورها و رنگ هایی مواجه شدم که پس از آن به سویم فرستادی. مثل سوراخ کوچکی که در یک سد بلند ایجاد می شود و کل سد را ویران می کند. می بینی، تقصیر خودت بود اگر گنجینه ام گم شد. امـــا چه خــوب بود گم کردن یک قطعه جواهر میان یک دریا الماس و نگین و نور.

روزها می گذشت و از ژه ، تنها یک لبخند محو به یادم مانده بود ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٦ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

" وارد سالن شد و لبخندش پیش از خودش از راه رسید. بلادرنگ احساس کردم که تیغه ی کاردی به نرمی سینه ام را می شکافد، به سمت قلبم بر می گردد، دو دست با دستکش های سفید قلبم را بر می دارد، از قفسه ام بیرون می کشد و زیر پاهای زن جوان می غلتاند. وقتی قدم می زدیم، لبخندش او را ترک نکرده بود، به شکل حلقه های طلایی هم مرکز - با لبه های خارجی اندک لرزان- پیرامون او گسترش یافت و فضایی از معنویتی دلنشین در تمام سالن پراکنده شد که او سرچشمه، الهام بخش و فرمانروای مطلق آن بود. لطافتی که از وجودش، از پوست تنش، از لباس ها و از رفتارش نشات می گرفت، بی طاقتم می کرد و همزمان سرشار و سیرابم می نمود. او همه جا بود، در راهرو و همچنین در ذهن من؛ در زوایای نهانی مغزم نشسته بود، قدم می زد، سرش را تکان می داد و با لبخند به من نگاه می کرد. دیگر هیچکس غیر از او در جهان نبود. تنها او وجود داشت و بس. دیوانه شدم اما هیچکس نفهمید، چهره او دنیا را پر و سرشار می کرد. هیچ چیز دیگری وجود نداشت. من از هوایی که چهره او در آن شناور بود و از نوری که بر آن چهره می تابید بی ارزش تر بودم. اما به نظر می رسید که زیبایی ظاهری این زن تنها در خدمت نیرو و اقتداری بسیار چشمگیرتر است؛ نیروی روح او آنچه که در آن لحظه احساس کردم نیکی و عطوفطی روان و سیال بود.

به ویژه شیفته لبخندش شدم. این لبخند با پرتویی عفیف و معصومانه چهره ی او را در بر می گرفت و با امواجی پیاپی به سوی من می آمد. اولین لبخند به صورتم پاشید و شادابم کرد، و دومین لبخند از همان لحظه در دوردست ها آماده ی یورش می شد. به نظر می رسید این لبخند به من می گوید: - فقط به خاطر تو اینجا هستم. انوارم را سراسر در زوایای تاریک روحت فرو می برم ... -  "

و اینگونه بود که روزهای زنده بودنم آغاز شدند . . .

 

It's your smile

what makes my heart beat fast

It's your smile and it will last

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٥ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

مدت ها بود که دیگر آن در فیروزه ای را نمی دیدم. شاید رنگش را عوض کرده بودند، اخر آن روزها همه در ها خاکستری شده بود. شاید هم هنوز بود اما من دیگر نمی دیدم اش. نمی دانم. اما به هرحال دیگر کنارم نبود. دیگر بزرگ شده بودیم. باهم . خیلی آرام و آهسته حرف می زدیم. نقشه ها و خیالاتمان آنقدر جاه طلبانه و غیر منتظره بود که فقط خودمان طاقت شنیدنشان را داشتیم. آرام و اهسته کنار گوش هم پچ پچ می کردیم و به کسی اجازه دخالت نمی دادیم.دوستی نبود. ما دوست هم بودیم. این که هیچ وقت همدیگر را مسخره نمی کردیم عالی بود. روزها می گذشت و دیگر زیاد به پارک نمی رفتیم. اگر هم می رفتیم دیگر کسی حوصله پیاده رفتن نداشت. ان روزهای قدیم گذشته بودند. نمی دانم من اشتباه می دیدم یا دنیا واقعا خاکستری خاکستری شده بود. هیچ رنگ دیگری نبود. انگار تمام رنگ های دنیا را با یک جاروبرقی بزرگ از آسمان کشیده بودند به سیاره های دیگر. حتی دیگر نمی توانستم آن رنگ فیروزه ای را به درستی به یاد بیاورم. مثل وقتی که بخواهی عطر یک گل را برای کسی توصیف کنی! و همه چیز وقتی بدتر و بدتر می شود که نتوانی آن عطر را برای خودت هم که شده درست و حسابی به یاد بیاوری. اما ... زندگی بود دیگر، لذت های دیگری هم وجود داشت ... باید وجود می داشت، حتی اگر نمی توانستم جایی پیدایشان کنم. باید وجود می داشت، آخر مردم هنوز هم بلند بلند قهقهه می زدند. من ریاضی را دوست داشتم. اتاق روبرو که مستاجرهایش تازه رفته بودند خالی بود و من تا دیر وقت آنجا می ماندم و ریاضی حل می کردم. چقدر خوب بود که برای مساله های سخت از هر راهی که بروی، هرچقدر هم که طول بکشد، هرچقدر هم که اذیت بشوی، آخرش فقط و فقط یک جواب بدست می آید. برایم لذت بخش بود. ما به هم افتخار می کردیم. اما مشکلی وجود داشت ... یک جای کار می لنگید، این روزها ژه کمتر به سراغم می امد. کمتر با هم حرف میزدیم و برای دنیا نقشه  می کشیدیم. شاید هم من کمتر به سراغش می رفتم. نمیدانم. اما وقتی تمام در ها خاکستری اند ژه نباید می رفت.باید می ماند تا با هم در مورد رنگها، در مورد آن در فیروزه ای حرف بزنیم. باید می ماند تا رنگ ها فراموشم نشود. اما انگار بارهایش را بسته بود. روبروی من ایستاده بود اگرچه به سختی می دیدمش ولی لبخندش مشخص بود. به من لبخند می زد. انگار می خواست بگوید خیالت راحت باشد، نگران نباش... نگران نبودم اما خیالم اصلا راحت نبود.

من به دنیای تنهای خودم بازگشتم، بدون ژه و اینبار بدون هیچ رنگی. خاکستری ِ خاکستری ... اما ژه با یک لبخند رفته بود. این را یادم می آید. یعنی ... یعنی می دانست که اگر برود... به زودی یک خورشید صورتی طلوع می کند و برای همیشه تابان باقی می ماند ؟!  ... نه ... فکر نمی کنم،    این یک اتفاق بود ...

"تمام فرشتگان مرا نادیده می گرفتند ، می جنگیدم ، تا از آسمان /ناگــــهـان/ تمام رنگ ها باریدند . . .   "

 

All your angels will ignore you

As your life flashes before you

 

Even still you keep on fighting

Through the thunder and the lightning

 

And now HeaveN sends its love

. . .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٤ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

یک راز بود. راز مثل طلاست. زیبایی طلا در اینست که می درخشد و برای اینکه بدرخشد نباید در مخفیگاه نگه اش داشت. باید در روز روشن خارج اش کرد. راز هم همین طور است. اگر راز برای خودم می ماند ارزشی نداشت. برای اینکه یک راز، راز باقی بماند، باید آن را به کسی گفت. اما، برای مـــن، کسی نبود. راز در من تنها می ماند. انقدر تنها که گاهی فراموشش می کردم. تا اینکه کم کم دوتا شدم. ژه برای من بود. ژه دوست من بود. ژه دوستی بود از آن سوی زندگی. دیگر سرم شلوغ بود. با هم حرف می زدیم، بازی می کردیم و هیچ رازی بینمان باقی نمانده بود. ساعت ها در حیاط کوچک خانه مان زیر سایه می نشستیم و حرف می زدیم. ما مغرور بودیم و از آن لذت می بردیم. ما کسی را به بازی هایمان راه نمی دادیم. ما هیچوقت در بازی هایمان بلند بلند قهقهه نمی زدیم. ما هرآنچه را که لازم داشتیم به هم می دادیم. غروب که می شد از نردبان پشت بام بالا می رفتیم و دور از چشم همه آسمان را نگاه می کردیم و نقشه های خیالی و باشکوهی می کشیدیم که هیچکس فکرش را هم نمی توانست بکند... اینجا را دوست داشتیم. خانه ما دو پشت بام داشت، پشت بام کوتاه و یک پشت بام بلند. و البته یک پشت بام سوم که خیلی بلند بود و بالای ساختمان اصلی بود و سالی یکبار اگر کسی می خواست آنتن ها را تنظیم کند اگر کلی التماس می کردیم شاید ما را آنجا می بردند. آه، آن پشت بام سوم معرکه بود... حتی شیب تیز خطرناکش... می شد کوچه را از آن بالا دید... چه جالب بود کوچه ای که همیشه از آن رد می شدیم از این بالا ... اما این ها همه سالی یکبار بود. جایی که ما همیشه تنهایی می رفتیم پشت بام کوتاه اولی بود. اما به تازگی دشمنی پیدا کرده بودیم. یک رقیب. یک گربه سمج که خلوت مان را به هم می زد. یک روز که می خواستم گربه سمج را از مخفیگاهمان دور کنم نردبان کج شد و ... اما شانس آوردم که دست ژه نشکست. فقط دست من بود ... ژه دوست خوبی بود ... تمام مدتی که دستم شکسته بود با من بود ... اصلا این خصوصیت ژه بود ... ما همیشه با من بودیم، با هم حرف می زدیم، با هم نقشه می کشیدیم و روز به روز مغرورتر می شدیم . . .  و ما، کم کم،  با هم ، بزرگ شدیم ...

 

و جاده عروسم شد

من

عریان و برهنه

و تنها چیزی که برایم مانده بود

غرورم بود

و کافی بود تا تمام نیازهایم را برآورده سازد

و زمین تکیه گاهم شد

خو گرفتم با تمامی دنیا، با تمام ناشناخته ها

خو گرفتم تا فاصله ام را حفظ کنم از تمامی آنها

زیر ستاره های سرگردان

بزرگ شدم

اما هیچگاه تنها نبودم

هیـچگاه

من ، با خودم بودم

و خیالم جمعِ جمع بود .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط نظرات () |

صبح های سرد زمستان را مخصوصا بیشتر به یاد دارم. شاید این خاصیت سختی ها باشد که سفت تر حک می شوند در ذهنت و هیچوقت تنهایت نمی گذارند . صبح های سرد زمستان که هنوز با صدای مادر و بعد که جواب نمی داد "بهادر، بهادر..." های پدر بیدار می شدم. سختی اول با شروعش به پایان رسیده بود، بیدار شده بودم و روی تشکم نشسته بودم . اما صدا ها امان نمی دادند. باید صورتم را می شستم و دستشویی ته حیاط  هیچوقت برایم دوست خوبی نبود. اما بدو بدو که برمیگشتم و به بخاری رنگارنگ قدیمی مان ( که خیلی دلم تنگ است برایش ) می چسبیدم، حس خیلی خوبی داشتم؛ و البته یک آرزوی محال: کاش می شد همین الان بخوابم! اما کار از این حرفها گذشته بود، لباسهایم تنم بود و کیف پلاستیکی آبی ام روی دوشم. مادرم دستم را می گرفت و سر خیابان منتظر اتوبوس شماره 19 می ماندیم که شماره اش را به اصرار مادر حفظ کرده بودم که اگر گم شدم این اتوبوس نجات بخشم باشد. از اتوبوس که پیاده می شدیم وسط شهر بودیم، دقیقا وسط شهر ...  ایکاش مادرم این میانبر همیشگی را انتخاب نمی کرد: "از میان بازار ماهی فروش ها" اما مثل همیشه با یک لبخند خر می شدم و هرجور که بود از میانبر نفرت انگیز رد می شدیم و بعد از چند کوچه باریک به کوکستان می رسیدیم. از جلوی کوه اسرار آمیزم که رد می شدیم به در کودکستان می رسییدیم و آنجا لحظه سخت خداحافظی بود که هیچوقت درست یاد نگرفتمش و همین باعث شده بود که همیشه با چشم های قرمز از پله های کودکستان بالا بروم. البته تمام روز در مهد چشم هایم قرمز بود، روزی را بدون گریه به یاد نمی آورم! اینجا را دوست نداشتم. در واقع، هم دوست داشتم و هم نداشتم . نمی دانم ...تنها قسمت خوب مهد این بود که تا اواخرش تنها بودم... مخصوصا وقت ناهار، و این تنهایی را بیشتر از تحمل هجوم شلوغ سروصداها دوست داشتم ... آه ... آن غذاخوری کوچک تاریک را هیچوقت فراموش نمی کنم، آن غذاخوری تاریک زیرزمینی، ساندویچ های ماکارونی دوست داشتنی و نیمکت انتهای سالن ... نیمکت تنهای من که همیشه فقط من را به آغوشش راه می داد و هیچ دسته ای از بچه ها به ان نمی رسیدند ... روی آن نیمکت، به قاشق فلزی ام نگاه می کردم که روی دسته اش سه لوزی اریب داشت و یادم می افتاد که این قاشق محبوبم است، قاشق خودم که در خانه هم با آن غذا می خورم، قاشقی که مادرم آن را شسته بود و داخل کیفم گذاشته بود ... و به اینجا که می رسیدم ، یک بغض ناشی خیلی آرام بدون اینکه کسی متوجهش شود، رها می شد ...

اما من یک دوست داشتم که همیشه جلوی در کودکستان روی یک چهارپایه می نشست. پیرزن سرایدار هیچوقت بلند بلند قهقهه نمی زد و هیچوقت خیلی خیلی شاد نبود. وقتی از کوه اسرار آمیز جلوی در مهد، همان کیسه زباله های روی هم تلنبار شده، برایش می گفتم تنها لبخند می زد و وعده می داد که روزی با هم به جستجوی بین آنها خواهیم رفت تا گنجی را که تنها من از وجودش خبر داشتم با هم بیابیم. حتی ماجرای جستجوی گنج را با هیجان واقعی و تحسین برانگیزی برای مادرم تعریف کرده بود و چه خوب بود که می دیدم مادرم به حرفهایش همانقدر خوب توجه می کند که به حرف مربی های مهد .

ظهر که می شد زودتر از بقیه کیفم را روی دوشم می گذاشتم، به دیوار کنار در تکیه می دادم و حالا که پیرزن رفته بود به ابرها اجازه باریدن می دادم و منتظر می ماندم تا مادرم بیاید؛ و پس از مدت زیادی که شاید کمتر از ابدیت طول نمی کشید مادرم از پیچ انتهای کوچه دیده می شد ... و سپس، با هم در میان اتوبوس های پارک شده کنار خیابان، به دنبال اتوبوس شماره 19 می گشتیم ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ توسط نظرات () |

فیروزه ای، یا همان طور که بزرگترها می گفتند سبز فیروزه ای. هیچوقت مطمئن نشدم که اسم رنگ مورد علاقه ام همین بود یا نه اما رنگ مورد علاقه من رنگ در یک خانه بود در یک کوچه ای تقریبا بزرگ که به شهربازی ختم می شد. وقتی که هنوز که کفش تابستانی می پوشیدم و اجازه داشتم در کوچه ها شلوارک پا کنم، رنگ مورد علاقه ام این بود. وقتی حرف شهربازی رفتن می شد دوست داشتم فقط من را ببرند بدون هیچ هم بازی دیگری، اگرچه بارها دیده بودم که اگر کسی بیاید شاید بیشتر خوش بگذرد، اما آن اول کار دوست داشتم تنها باشم و اگر این طور می شد خوشحال تر می شدم چون از یک هم بازی شلوغ و کثیف که احتمالا با یک توپ پلاستیکی دولایه می آمد و انتظار داشت من جواب پاس هایش را بدهم ، اصلا خوشم نمی آمد. یک پیاده روی تنها و آرام و اجبارا به همراه یک بزرگتر لذت بخش تر بود. راه می افتادیم به سمت شهربازی و مسیری که پای پیاده از خانه نیم ساعتی بیشتر نبود و نصف راه را که می رفتیم می رسیدیم به آن در آهنی که می گفتند اسم رنگش سبز فیروزه ای ست ...دوست داشتم نگاهش کنم... طولانی طولانی ... حتی برای بیشتر دیدن در گاهی عقب عقب راه می رفتم تا بیشتر، رنگ خاصش را به خاطر بسپارم... اما بزرگترها تند تند راه می رفتند و منتظر وقت تلف کردن های من نبودند. به پارک که می رسیدیم اولین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که ایکاش نمی آمدم ... اینجای شلوغ را اصلا دوس نداشتم. یعنی واقعا این سرسره ها و تاب ها اینقدر جالبند که بچه های دیگر از سر و کول هم بالا می روند، واقعا چه چیز خنده داری باعث شده بچه ها اینقدر بلند و پشت سرهم قهقهه بزنند،واقعا چه چیز؟!  من که کل راه را با فاصله از بزرگترم آمده بودم اینجا به او نزدیک تر می شدم ... می رفتیم تا روی یک نیمکت بنشینیم. و باز همان حرف تکراری که اصلا دوستش نداشتم و انتظارش را می کشیدم، "چرا اومدی با من اینجا نشستی؟ ببین بچه ها رو، مگه تو بچه نیستی، بدو ببینم، بدو برو باهاشون بازی کن ... " ... و من ، می رفتم .

نمیدانم، ولی شاید اگر پارک خالی خالی بود و سرسره ها و تاب ها مال من بود کمی کیف می داد. لااقل می شد با حوصله بررسی کنم و ببینم که این همه لذت و خنده بچه ها به خاطر چه چیزیست ... اما ... بعد از کمی تاب و سرسره، به دیدن استخر و ماهی ها و لاک پشت های کوچک می رفتم و به سمتشان سنگ پرتاب می کردم! این کار را بیشتر دوست داشتم. اما چون معمولا نیمکت بزرگترم از استخر خیلی دور بود باید سریع برمیگشتم تا در محدوده دیدش باشم، یعنی اطراف تاب و سرسره ها ... بعد از همه این ها به بهانه خسته شدن برمیگشتم و روی نیمکت برعکس می نشستم و به سبزه ها نگاه می کردم. اگر برایم چس فیل های داغ می خریدند و می توانستم در آرامش چس فیل بخورم و سبزه ها را ببینم برایم لذت بخش ترین قسمت پارک بود ... البته ، نه ... در فیروزه ای بین راه چیز دیگری بود ، شاید نماد روشنایی گم شده دوران کودکی من ... که اابته، خیلی زود سیاه سیاه شد ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط نظرات () |